| ناکجا آبادگان |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
دلم گرفته ای خدا ؛ بازم میخوام گریه کنم
میخوام تو این آسمونا ، باز با تو درد و دل کنم
خوب میدونم که خسته ای، خودت یه دنیا غم داری
تموم اشکامم بدم ، بازم هزار تا کم داری
ولی با دل چيکار کنم ؟؟ این همه غصه رو آخه ، تنها چه جوری جاش کنم؟؟
یا بین این آدمیون ، که نیست وفایی بینشون ، بغضمو با کی وا کنم؟؟؟
................................
گوش می کنم به آسمون ؛ شاید خدام چیزی بگه
بخواد با یک اشاره اش ، بغضمو بارون بکنه
.........ولی صدایی نمیاد ؛ همش خیال باطله
صدای سنگین سکوت ، قلبمو داغون میکنه
http://www.4shared.com/file/19303549/8792a533/fanoos_mehrpouya.html
| لینک |
نمی دانم به تاوان کدامین گناه ناکرده یا از یاد برده باید قلبم را چنین هر شب به مسلخ بیهودگی ها ببرند...
و چون فرداروز به میهمانی دنیا ، زخم شب پیشین التیام بخشیدم، شباهنگام دوباره آن زخم کهنه را نیشتر زنند....
با تو هستم ای خدا.....
مگر من که هستم که چنین بیهودگی ام را به رخ می کشی ؟
به خودت سوگند که خودم هم خسته ام....نکند دوست داری که تا ابد سر بر زانوها گذارم و به هر دم، غم غفلت فرو برم و به بازدمش آه حسرت ز میان بر کشم؟
من هم می خواهم دنیا را درست ببینم ....ماورایش را بدانم و تار و پودش را لمس کنم....من هم دلم می خواهد به گذر سالیان عمر بخندم و روزمرگی ها را به سخره بگیرم...
ولی چگونه؟ با کدام امید و دلخوشی؟
آخر به کدامین اشاره ی خود چنین مرا بسر دویدن می خوانی؟
چراغی دادی ام که راهم را در این هزار توی پیچ در پیچ زندگی پیدا کنم ؟
فرستاده ای کو که طلایه دار شب و روز هرزه گردم باشد؟
تو فقط درد را به من هدیه کرده ای...درمانی کو که بدان آویزم؟
به من آموختی که این زندگی حیوانی در منتهای لذاتش هم درد دارد... آن هم درد گس پوچی و بیهودگی...
شده ام شمع بی نوری که مجبور است به آب شدن و درد کشیدن ؛ در حالی که خاموش است و محکوم به ظلمت و نادانی.....
و محتوم است به درد.....به کشیدن جور تمامی این آدمیان بی خرد و ترسو که از بیم مواجه شدن با حقیقت سلاخ مرگ و نیستی، سر خود را چون کبکی حقیر در لجن دنیا فرو کرده اند....
خدایا..........مگر من که هستم؟؟؟؟؟؟؟؟
| لینک |

باز هم اشتباه کردم.....
احساس می کنم دیگر لیاقت خدا بودن را ندارم
خدایی که غرور و بی نیازی اش را به همراه نفس های عمیق یک همخوابگی به باد هوا سپرد......
نه...من لیاقت نیابتت را ندارم ای خداااااا
آن همه قول و قرارم با تو به نگاهی خاکی از خاطرم محو شد....
سری که قرار بود تا برجاست ؛ بر افراشته بماند، در عطش وصل صنمی خاکی به زمین ساییده شد.......
وای بر من.....
بی جهت سعی می کردم گلین_تار و پود وجودم را با نور مسحور کننده ی تو بپوشانم و از ياد ببرم.....
خدا بودن را تنها به خودت وا می گذارم .....
به وجود پست و میرای خود اعتراف می کنم و دیگر ادعا و شکایتی ندارم
انت الحق و لاغیر
| لینک |

ساعت 2 بامداد....
تلویزیون که هیچی نشون نمیده جز روضه خونی
ماهواره هم که قربونش برم فقط پارازیت نشون میده
خدایا آخه این کارا یعنی چی؟
یه عده آدم می شینن به اسم علی ولی بیاد بدهکاریاشون زار می زنن
خدایا می دونم الان چه حالی داری وقتی حماقت این آدمارو از اون بالا نگاه می کنی
آدمایی که می گن دینمون اسلامه ولی 4 تا سوره از کتابشو نخوندن که ببینن زار زدن بر علی و حسن و حتی محمد نه از مستحباته نه از واجبات!!
محمد جان یادته که تو لحظه های مرگ وصیت می کردی که لعن و نفرین من بر شما باد اگر بر مزار من حتی سنگ قبری کوچک و گچ کاری شده قرار دهید یا سر مزار من بیایید و گریه زاری کنید!!(*)
حالا ببین با وصیتت چکار کردن که تو هر دهات کوره یه امام زاده دست و پا کرده اند با کلی تشکیلات!! و بسیاری از روزهای سال را به گریه و زاری بر تو و خاندان تو سپری می کنند و در عین حال به کثافتکاری هاشون مصرانه ادامه می دهند!
شما حتی از دین خودتون (کاری به درست بودن یا نبودنش نداریم) اطلاعی ندارید.........
وای بر من و شما!!
می خوام واسه ی دوستان یه دو بیتی از عارف عاصی (خیام) بگم و برم این وقت شبی به نصیحتش عمل کنم:
گویند بهشت عدن با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است
اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل برادر از دور خوش است
به سلامتی همه ی کسانی که مسلکشون انسانیت و گذشته...........
به سلامتی همه اونایی که رو قلبشون فقط یه دست نوشته از خدا دارن که می گه هر چی واسه خودت می پسندی واسه دیگران هم بپسند........همین و بس.
حالا که این حرفا رو زدم یه شعر دیگه هم یادم اومد از خیام که به عنوان حسن ختام تقدیم می کنم به همه روزه داران و بخصوص عزاداران!!:
قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این
| لینک |

تمام عمر غرق در خوشی ها بودم
لذات زودگذر و دیرگذر برایم بدیهی و همیشگی می نمود
هیچ کس اشک مرا ندیده بود
ولی من شب ها....درخلوت اتاقم چنان یک نفس می گریستم که دیگر ابر بهاری از چشمم افتاده بود.....
چنان خدا را فریاد می زدم که سراسر پیکرم به لرزه می افتاد.....
سپس به آرامی به خوابی عمیق فرو می رفتم
ولی من آن اشک های خدایی را دوست نداشتم........
من آن اشک های مقدس بی نیازی را نفرین می کردم..............
از آن ها لجم می گرفت.......
کنون چندی است که خوشی ها از من فراری شده اند
چشمه های به ظاهر ابدی و جوشنده ی شادی ها، یکباره بند آمده اند.....
ولی هنوز اشک های شبانه ی من یک نفس می جوشد....
این اشک ها در سراچه ی قلبم گندابی پدید آورده که بند بند قلبم را می پوساند....
این اشک ها دیگر از جنس بی نیازی نیست و در محبس دنیا گندیده است.........
ای وای بر من................
منی که این روزها در حسرت خوشی های دو روز دنیا می گریم.....
اشک پاکی که روزگاری تنها از آسمان نیایش شبانه ام می بارید کنون با مرداب های متعفن دنیوی در آمیخته.....
دلم برای آن اشک ها تنگ شده.........
اشک هایی که ناب بود....
اشک هایی که دوایش در آسمان ها بود
نه این اشک هایی که دوایش سگ دویی های دنیوی است.....
نه این اشک هایی که درمانش انسان های فانی اند
نه این اشک هایی که سر درد های کشنده ی آن مثل زالویی لحظات آرامش مرا می مکند.....
دلم برای گریه های قدیمی که خواب آرام کمترین هدیه اش بود، تنگ شده است.....
دلم برای آن خدایی که تنها بخاطر خودش صدایش می زدم یک ذره شده است......
می خواهم به جنگ دنیا بروم........غنایمش را تاراج کنم و دوباره از شادی ها اغنا شوم
ولی این بار نه بخاطر خوشی ها و لذت ها.............
که بخاطر باز گرداندن آن اشک های مقدس و بی نیاز
بخاطر پاک کردن آن احساس زیبا و خالص از خواهش های زمینی
..........................................................از انسان های زمینی
..........................................................و از نیازهای متعفن دنیوی
می خواهم باز از سر بی نیازی گریه کنم تا اشک هایم فقط بوی پروردگارم را بدهد
می خواهم که باز هم خوشی ها زیر دلم بزنند و من دوباره به بهانه ی فراغ او اشک بریزم
می خواهم باز خودم را برایش لوس کنم
می خواهم................
من باید به جنگ دنیا بروم
من باید دوباره آن احساس الهی را بدست آورم
و باید این بار داشتنش را جاودانه کنم
..........................................
| لینک |

دو حال، لحظه های مرا رها نمی کند.....
حسرت خوشی ، در عمق محنت ها
لمس پوچی و شرم در امتداد لذت ها
و من پیوسته می گریم....
در غم ها می گریم
در شادی ها می گریم
من که از بودن می نالم
پس چرا از مرگ می ترسم؟!!
من از این ثانیه های گذرای عمر متنفرم
پس چرا گذرشان را با اشک حسرت به تماشا نشسته ام؟!!
من با داروین موافقم!!
من خوی حیوانیمان را درک کرده ام
چرا بر خوب بودن اصرار دارم؟!!
من خدایی نمی شناسم
چرا فراقش را اشک می ریزم؟!!
چرا در انتهای درد ها بی اختیار نامش می خوانم؟!!
من دیوانه ام یا .......؟!!
شاید شما خدای مرا دیده اید؟
آه ، چه سوال مسخره ای........
....................
http://www.taranehbaran.com/music/middleSmile/del_manoochehr.smil
| لینک |

حالم از همتون بهم می خوره.......
شما جانورهای بدبخت........
شمایی که چون کفتارهای متعفن در پی لقمه ای بیشتر، چنگال خود را در دهان سایرین فرو برده اید تا بر کثافات وجود خود؛ گرمی چند ، اضافه کنید.....
شمایی که در تمام عمر نکبت بارتان مثل سگ به دنبال هر مادینه ای هن و هن کرده اید.......
یا همچون خوکی که حتی بعد از بریدن سرش هم از ترس دست و پا می زند، از بیم مرگ ؛ آرزوی دنیای پس از مردن را بر مغز ناچیز خود متجسم شده اید و میمون وار؛ اطوار رندان بوزینه نما را تقلید می کنید......
شاید هم مثل گوسفندی احمق و بی خیال چند صباحی به نشخوار و تولید مثل مشغولید و البته دیری نمی پاید که به کشتارگاه سرنوشت واصل می گردید ....
حالم از همه ی شما موجودات حقیر بهم می خوره...
ولی مهم نیست...بزودی می میمیرید...
بزودی می پوسید و هم آغوش با کرم های کریه مردارخوار خواهید شد ....
بزودی می گندید و بوی تعفن تان ، حوریان موهوم بهشتیتان را فراری خواهد داد....
همه ی تان را به جهنم می سپارم
بدرود
| لینک |

شب فرو می افتد
به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه درآویخته بود
من در این خانه ی تنها، تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم؛ که کسی آنجا، بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم،می چکید از گل سیب.........
(سايه)
نجوای "آسمان آبی" من
| لینک |

آن شب آخرین شبی بود که تنهایی بسترم را با کوهساران قسمت می کردم....
همان شبی که لالایی آسمان شبم در سکوت سرسام آوری که سبزه زاران وقيحانه در آن سهم ناچيز مرا از زندگی طلب ميکردند ٬ گم شده بود......
آن شب من آموختم که خانه ی سنگی قلبم دگر جای هیچ وجود خاکی ای نخواهد بود
حتی اگر این وجود به سبزی سبزه زاران باشد.........
کنون دیرسالیست که هر شب مهمانسرای قلبم را به شوق پذیرایی پروردگارم آذین میکنم....
سوگلی این آذین بندی ها شمعی است که تنها روشنگر دل سنگی ام است.....شمعی از جنس امید که گذر سالیان انتظار هرچند قامت کشیده و خوش نقش و نگار آن را چون پیرزنی ٬ خموده و چروکیده کرده٬ لیکن هنوز آن شعله بیتابش به شوق دیدار او ٬ و با همان زیبایی و شور نخستین ٬ میسوزد و می رقصد ......
میترسم این هنوزها هم بزودی پایان گیرد و شمع امیدم فرو بریزد ؛ آنگاه من بمانم و یک دل تا ابد خاموش .......
| لینک |


